محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2961
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و به دو گفت : « قصه خويش را با من بگوى . » گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، بيرون آمده بودم ببينم مردم چه مىكنند كه كثير بن شهاب مرا گرفت . » گفت : « قسم ياد مىكنى كه جز براى آنچه مىگويى برون نيامده بودى ؟ » اما او از قسم ياد كردن دريغ كرد . عبيد الله گفت او را به ميدان سبيع ببريد و آنجا گردنش را بزنيد . گويد : عمارة بن صلخب ازدى را كه مىخواسته بود به يارى مسلم بن عقيل رود بياوردند كه عبيد الله به دو گفت : « از كدام قبيله اى ؟ » گفت : « از قبيلهء ازد . » گفت : « او را پيش قومش ببريد . » كه ببردند و ميان قومش گردنش را زدند . گويد : عبد الله بن زبير اسدى دربارهء كشته شدن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه مرادى شعرى دارد به اين مضمون : « اگر نمىدانى مرگ چيست « هانى را در بازار بنگر « و نيز ابن عقيل را . . . كه شعرى مفصل است و به قولى شعر از فرزدق است . ابو جناب ، يحيى بن ابى حيه كلبى گويد : وقتى عبيد الله مسلم و هانى را كشت سر آنها را همراه با هانى بن ابى حيه وادعى و زبير بن اروح تميمى براى يزيد بن معاويه فرستاد و به دبير خويش عمرو بن نافع دستور داد حادثهء مسلم و هانى را براى يزيد بنويسد . گويد : عمرو نامه اى دراز نوشت و نخستين كسى بود كه نامه هاى دراز مىنوشت و چون عبيد الله بن زياد در نامه نظر كرد آن را نپسنديد و گفت : « اين دراز نويسى و تفصيل چيست ؟ بنويس اما بعد ، حمد خدايى را كه حق امير مؤمنان را